تبليغاتX
شروند
 

کنسرت گروه شروند

۲۷و ۲۸ خرداد ۸۹ فرهنگسرای ارسباران

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط شروند در یکشنبه سیزدهم تیر 1389  |
 
کنسرت موسیقی گروه شروند

 

 

فرهنگسرای ارسباران ، ۲۷و ۲۸ خرداد ۱۳۸۹، ساعت ۲۱

قطعات بخش اول : واگویه ( قطعه سازی ) - تصنیف گل زرد ( شعر : ه .ا .سایه ) -

قطعه مینیاتور - شبانه ( احمد شاملو ) - تصنیف زلف بر باد مده ( شعر : حافظ ) .

قطعات بخش دوم : بانگ بی قرار - قصه - تصنیف سودای مجنون ( شعر : مولانا )

قطعه کوچ - خطابه بدرود ( شعر : شفیعی کدکنی ) - تصنیف شهر خاموش ( شفیعی

کدکنی ).

آهنگساز و سرپرست گروه : آرش احمدی نسب

همسرایان : علی زند وکیلی ، زهره قلی پور

سیاوش احمدی نسب ( کمانچه ) - میثم کشاورز ( بمتار ) - وفا مصباحی ( نی )

احمد رضا اسماعیلی ( سنتور ) - نازنین بحیرایی ( دف و دایره ) - آیدین شفایی

( کاخون و کوزه ) - مرجان بشیری ( تمبک و دمام ) - آرش احمدی نسب ( تار).  

شهر خاموش

شهر خاموش من ! آن روح بهارانت کو ؟

شور و شیدایی انبوه هزارانت کو ؟

می خزد در رگ هر برگ تو خوناب خزان ،

نکهت صبحدم و بوی بهارانت کو ؟

کوی و بازار تو میدان سپاه دشمن

شیهه اسب و هیاهوی سوارانت کو ؟

زیر سر نیزه تاتار چه حالی داری ؟

دل پولاد وش شیر شکارانت کو ؟

سوت و کور است شب و میکده ها خاموشند ،

نعره و عربده باده گسارانت کو ؟

چهره ها در هم و دل ها همه بیگانه زهم ،

روز پیوند و صفای دل یارانت کو ؟

آسمانت، همه جا ، سقف یکی زندان است ،

روشنای سحر این شب تارانت کو ؟

محمد رضا شفیعی کدکنی

 

 

|+| نوشته شده توسط شروند در شنبه هشتم خرداد 1389  |
 
بریده ۳

من رازهای باغ ، نخلستانهای وهم را

به خاطر دارم 

من ترس از تاریک چهارطاق  ، بوی تند قلیان زنان و عرق بازی کودکان را

به خاطر دارم

من نم کاه گل بادگیر نیمه ویران ، عطر نارنج و پرتقال باغچه حیاط را

به خاطر دارم

من بام باد را که هر عصر با غروب گم می شد در دور

به خاطر دارم

من ، روزی روزگاری ، بهترین مردم زمین را

به خاطر دارم

من هنوز این همه خاطره را

به خاطر دارم

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شروند در چهارشنبه هجدهم فروردین 1389  |
 
خطابه بدرود

چون بمیرم ـ ای نمی دانم که ؟ باران کن مرا

در مسیر خویشتن از رهسپاران کن مرا

خاک و باد و آتش و آبی کزان بسرشتی ام

وامگیر از من ، روان در روزگاران کن مرا

آب را گیرم به قدر قطره ای ، در نیمروز

بر گیاهی ، در کویری ، بار و باران کن مرا

مشت خاکم را به پابوس شقایق ها ببر

وین چنین چشم وچراغ نو بهاران کن مرا

باد را همرزم طوفان کن که بیخ ظلم را

بر کند از خاک و باز از بی قراران کن مرا

زآتشم شور و شراری در دل عشاق نه

زین قبل دلگرمی انبوه یاران کن مرا

خوش ندارم ، زیر سنگی ، خفتن خموش

هر چه خواهی کن ولی از رهسپاران کن مرا

محمد رضا شفیعی کدکنی                                                                                

 

|+| نوشته شده توسط شروند در یکشنبه پانزدهم فروردین 1389  |
 
به هر حال

می توانست اتفاق بیفتد ./ باید  اتفاق می افتاد . /

قبلا اتفاق افتاده بود . بعد ها / نزدیک تر . دورتر . /

اتفاق افتاده بود ، نه برای تو .

نجات یافته ای ، چرا که  اولین بوده ای / نجات یافته ای ،

چرا که آخرین بوده ای / چرا که تنها . چرا که مردم /

چرا که به چپ . چرا که به راست / چرا که باران می بارید .

چرا که سایه می افتاد / چرا که هوا آفتابی بود .

خوشبختانه آنجا جنگل بود / خوشبختانه درختی نبود /

خوشبختانه راه آهن ، قلاب ، الوار ، ترمز / چارچوب پنجره ،

پیچ ، میلیمتر ، ثانیه / خوشبختانه یک تیغ روی آب شناور بود .

بر اثر ،زیرا ، و اما ، با وجود / چه می شد اگر دست ، اگر پا /

به فاصله ی قدم ، به فاصله ی تار مو / تا مصادف شدن .

پس حضور یافته ای ؟ یکراست از روزنه ی نیمه باز ماندن

زمان / و تور فقط یک حلقه داشت ؟ / و تو از آن حلقه ؟ /

سر تا پا شگفتم ، سر تا پا خاموش / گوش کن /

قلب تو مرا چه تند می تپد .

 

آدمهای روی پل ، ویسواوا شیمبورسکا ،ترجمه: مارک اسموژنسکی،

شهرام شیدایی ، چوکا چکاد

 

|+| نوشته شده توسط شروند در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388  |
 
بریده ۲

زمین ، بی گردش

                           ولی گرداند

ماه ، بی نور

                            ولی  تاباند

دلقک ، سیر از گرسنه

                            ولی  خنداند

الفاظ  قافیه ، بی وزن

                           ولی  رقصاند . . .

این ایثار لبخند های سرد

بر  روی چهره های غم

برای چیست ؟

 

|+| نوشته شده توسط شروند در شنبه هشتم اسفند 1388  |
 
نامه های گوسفندان غربت

من پیش از آن که بخوابم / گوسفند نمی شمرم / اما یارانی را می شمرم

که از آنان دوری گزیده ام : /  چهره هایی  را  که هر یک  سپس  دیگری

از چراگاه تا تبعید گاه / در برابرم ورق می خورند .

من آنان را / زخم زخم می شمرم / و خوابم نمی برد .

پاس مانده شب را / با تسبیح گویی قرص والیوم /   و  سموم رنگین  و

 خواب آور دیگر / می سپارم .

و از خود می پرسم : / یاران دیروز چگونه / در   بیابان های  سردر گم

غربت / به گوسفندانی بدل شدند !

و چون  اندکی  چشم فرو می بندم /  آنان را  بر کناره  دیگر /  در  انتظار

خویش می یابم . / پس آنگاه چهره هایشان را بر می شمارم / باشد که در

خواب ، خواب روم .

از غمنامه ای برای یاسمن ها ، غادة السمان ، ترجمه : دکتر عبدالحسین فرزاد

|+| نوشته شده توسط شروند در جمعه هفتم اسفند 1388  |
 

لوکور بوزیه

بسال ۱۹۲۳ در پاریس کتاب کوچکی درباره فن معماری منتشر شد که تقریبا با

حروف بزرگ چاپ شده بود .  کتاب از پیدایش یک شخصیت هنری جدید و آغاز

عصر نوینی (( به سوی معماری نوین )) گفتگو می کرد .  گویی  فن  معماری قبلا

شایستگی چنین عنوانی را نداشت .  جوانی به نام   لوکور بوزیه  که  بلند نظر  و

ستاره ای درخشان بود آن را به رشته تحریر در آورده بود . با اینکه کور بوزیه

زیاد خود بین است باز هم خویشتن را مبدع و مبتکر فن معماری ندانسته بود  و

کتاب کوچک   و  آثار  هنریش  بعدها  مسیر وی را بسوی  هدف  عالی  و  ممتازی

گشود .

 

 

 

ادامه دارد . . .

 

 

 

|+| نوشته شده توسط شروند در یکشنبه دوم اسفند 1388  |
 

بیچاره ب . ب

۱ من برتولت برشت ، اهل جنگلهای سیاهم / مادرم ، وقتی در بطنش بودم /

مرا به شهرها آورد ، و سرمای جنگل ها / تا روز مرگ در من خواهد ماند .

۲ در شهر آسفالت خانه دارم . /از روز ازل پایبند مرگم : / پابند روزنامه ها و

توتون و تلخابه . / بد گمان ، تنبل و سرانجام خشنود .

۳ با مردمان مهربانم / به آیین آنها کلاه کج بر سر می گذارم . / میگویم : عجب

جانوران بو گندویی هستند . / بعد می گویم : بی خیال ،  خود  من نیز چنینم .

۴ پیش از ظهر ها ، بر صندلی های ننویی خالی ام / چند زن را در کنارم می نشانم /

خاطر آسوده به آنها نگاه می کنم و می گویم : در من کسی است که نمی توان به او

دل بست .  

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط شروند در شنبه یکم اسفند 1388  |
 

زمینی ، انسانی

شاید باید اگزوپری باشی تا در دل بیابان ، گرفتار و مایوس از نجات ،

به مسافر کوچولوی غریبی بیاندیشی که . . .

زمین انسانها کتابی ست از   آنتوان دو  سنت  اگزوپری خلبان  .  شرح

گردش اوست بر فراز زمین نه به عنوان هوانوردی که تنها نشانه های

او علائم  اندازه گیری و  عقربه های  فشارسنج  و  قطب نما باشد  بلکه

به مثابه شاعری که زمین و آسمان را با اعجاز تصویر و خیال و کلام به

هم دوخته است .

از صحرای زرینی که در آن سقوط می کند  و  تا  سرحد  تشنگی  و  مرگ

پیش می رود کینه ای در دل ندارد . چشمان کم سو و جان در حال احتضارش

مانع از پرداخت های ظریف ذهن او نمی شود . از سراب و ماسه نرم ، عرب

مغربی و  راه پیما یی های  شبانه روزی اش  طوری سخن  می گوید  که  انگار

مرگ و نابودی را فراموش کرده و در جستجوی سوژه ای ناب است .

او از  هواپیمای  سخت  و  سنگینش  مرکبی نرم و رام برای  پرواز  اندیشه اش

ساخت . در آسمان شبانه اش مبهوت سوسوی ستارگان و در زمین روزانه اش

محو دیدار دشت گسترده و واحه های غریب است .

 

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط شروند در جمعه سی ام بهمن 1388  |
 
 
بالا